اما 15 دی وقتی روز تولدم باشد باید خودخواهانه این غزل را به خودم و فروغ تقدیم کنم غزلی از سال های دور :
بالا خزیده اند هجاهای خون مرد
در امتداد حنجره ای که سلام کرد
لرزید بیت بیت ِ زنی از صدای باد
از اولین نمایش طوفان هرزه گرد
پرواز را به خاطرمان دوخت تا پرید
او رفت و از حوالی او ما شدیم طرد
دیدید از هزار شنیدید بهتر است
با آن همه شنیده ببینید فرد فرد :
من سردم است مثل قناری که بال زد
از میله های تیر به دی های برف سرد
مرداد با تبی که همیشه به دست داشت
بهمن شد و به سردی من اعتنا نکرد
حتی برای آذر وحشی دلم گرفت
حزن درخت بارش آن اشک های زرد
اما چهار فصل که در سررسید بود
حالا سپید مرگ...
شاید زمان دوباره گذشت و به من رسید
از جنس ماده های تو و مردهای درد
من آمدم که داد برآرم شکوفه ها
ای ساق های لاغر کم خون در نبرد
در ازدحام « زرد شدن » های باغچه
ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد
محمد
زمین را که بازی کودکانه اش
گرفته است
آسمان ------- دلت
چند سال است امروزهای مرا دیروز زنده ای ؟
تا به هم رسیدن تاب بیاور !
آفتاب آب از تنم می چلاند و
لالایی قطره قطره شدنم را می خوابی
تا به هم رسیدن تاب بیاور!
تو از غروب سُرخورده ای
که پلکانش را بالاتر می روم
دوباره زمین به همان مدار می چرخد ،
که خوابم
گرفته است
آسمان -------- دلم
تا چند سال ؟
بس است
روزها بخواب تا با من بخوابی .
سال نو بر همه مبارک
حتی شما دوست عزیز!
ایستاده نگاه کن
تا پشت آن کوه خروسها آواز بخوانند
بلند قامتِ من
ڤ
ایستاد
زمین دور سرش می چرخید
دستهایمان تکان خورد
گره زدند دست مرا به گردنت
وَ دست تو را به گردنم
چگونه دوستت داشته باشم
وَ دوستم داشته باشی وقتی نخی به دلهایمان وصل نیست
ولی نه !
آهای عروسک گردان :
پرده را کنار نزن
من و این مرد به هم گره خورده ایم .
مرگم گرفته است
محبوس و بی صدا
از تخت خواب شعرهای تکراری
تا کنار غارهای بی نام و نشان
مرگم گرفته است
چون اشتیاق دخترکان لاک بدست
در بلندترین خانه ها
با تکان های تکراری
تا آغوش گرم آتش و گوشتهای خام
تا ازدحام خرسها وخفاشها
مرگم گرفته است
تا لحظه ی دو نفر
عریان و ژولیده
تا اختراع نخستین ِ بوسه ها
از تو
حتی تو
آری تو
مرگم گرفته است