تبليغاتX
یک استکان سپید

 

 

اما 15 دی وقتی روز تولدم باشد باید خودخواهانه این غزل را به خودم و فروغ تقدیم کنم غزلی از سال های دور :

 

 

بالا خزیده اند هجاهای خون مرد

در امتداد حنجره ای که سلام کرد

لرزید بیت بیت ِ زنی از صدای باد

از اولین نمایش طوفان هرزه گرد

پرواز را به خاطرمان دوخت تا پرید

او رفت و از حوالی او ما شدیم طرد

 

دیدید از هزار شنیدید بهتر است

با آن همه شنیده ببینید فرد فرد :

 

من سردم است مثل قناری که بال زد

از میله های تیر به دی های برف سرد

مرداد با تبی که همیشه به دست داشت

بهمن شد و به سردی من اعتنا نکرد

حتی برای آذر وحشی دلم گرفت

حزن درخت بارش آن اشک های زرد

اما چهار فصل که در سررسید بود

حالا سپید مرگ...

 

 

شاید زمان دوباره گذشت و به من رسید

از جنس ماده های تو و مردهای درد

من آمدم که داد برآرم شکوفه ها

ای ساق های لاغر کم خون در نبرد

در ازدحام « زرد شدن » های باغچه

ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد

                                                                                   محمد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 9:18  توسط ارثی زاد  |